![]() |
![]() |
|
| با تو انگار تو بهشتم |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 12:42 توسط آیدا |
|
آسمان پوشیده از ابرهای سیاه و شوم بود، ولی بارانی در کار نبود. - چرا اینجا نشته ای دخترم؟ -جایی برای رفتن ندارم.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 10:43 توسط آیدا |
|
|
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود. اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا" لطف شماست. وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد: "چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام و روزي يک نفر هم به من کمک کرد،¸همونطور که من به شما کمک کردم." اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸و احتمالا" هيچ گاه هم نخواهد فهمید. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار رو بياره، زن از در بيرون رفته بود، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود . در يادداشت چنين نوشته بود: شما هيچ بدهي به من ندارید. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا" مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي، بايد اين کار رو بکنی . نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه! همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر مي کرد به شوهرش گفت: دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه..." به ديگران کمک کنيم بلاخره يک جا يکی به ما کمک ميکنه و قول بديم كه نگذاريم هيچ وقت زنجير عشق به ما ختم بشه. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 10:24 توسط آیدا |
|
|
خدايا با من قهري ...!!! بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 9:21 توسط آیدا |
|
|
روزي از روزها پدري از يک خانواده ثروتمند، پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست چگونه زندگي ميکنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه ي خانوادهاي بسيار فقير سر کردند و سپس به سوي شهر بازگشتند. در نيمههاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم، به من بگو سفر چگونه گذشت؟
- خيلي خوب بود پدر. - پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي ميکنند؟ - بله پدر، ديدم... - بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟ - من ديدم که: ما در خانه ي خود يک سگ داريم و آنان چهار سگ داشتند.. ما استخري داريم که تا نيمههاي باغمان طول دارد و آنان برکهاي دارند که پاياني ندارد، ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد کردهايم، اما فانوسهاي آنان ستارگان آسمانند. ايوان ما تا حياط جلوي خانهمان ادامه دارد، اما ايوان آنان تا افق گسترده است...... ما قطعه زمين کوچکي داريم که در آن زندگي ميکنيم، اما آنها کشتزارهايي دارند که انتهاي آنان ديده نميشود. ما پيشخدمتهايي داريم که به ما خدمت ميکنند، اما آنها خود به ديگران خدمت ميکنند. ما غذاي مصرفيمان را خريداري ميکنيم، اما آنها غذايشان را خود توليد ميکنند. ما در اطراف ملک خود ديوارهايي داريم تا ما را محافظت کنند، اما آنان دوستاني دارند تا آنها را محافظت کنند. آن پسر همچنان سخن ميگفت و پدر سکوت کرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود: متشکرم پدر که نشان دادي ما چقدر فقير هستيم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 9:33 توسط آیدا |
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:1 توسط آیدا |
|
|
با افكار زيبايت زندگي كن
چون زندگي به اندازه فكرهاي تو زيبا مي شود اگر افتادي مهم نيست به شرطي كه موقع بلند شدن از زمين چيزي برداري
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:55 توسط آیدا |
|
|
به نظر شما تو اين دنيا کسي پيدا ميشه که هر روز با يک قيافه از خواب بيدار بشه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 15:52 توسط آیدا |
|
|
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره! چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد! چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره! چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم! چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه! چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم! چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم! چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم! چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن! چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید! خنده داره . اینطور نیست؟! دارید می خندید؟ دارید فکر می کنید؟ این حرفارو به گوش بقیه هم برسونید و از خداوند سپاس گذار باشید که او خدای اعلی و دوست داشتنی است. آیا این خنده دار نیست که وقتی که می خواید این حرفارو به بقیه بزنید خیلی ها رو از لیست خودتون پاک می کنید بخاطر اینکه مطمئنید که اونها به هیچ چی اعتقاد ندارند؟!!! خنده داره؟ ...... نه تاسف آوره. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 9:51 توسط آیدا |
|
|
نوشته زیر ایمیل یک پسر مستمند برای خداست: با سلام.... خدا جان!حر فهایم را توی نیمساعت باید برایت بنویسم.خودت می دونی که برای پیدا کردن هر کدام از حرف ها روی این صفحه ی کلید چقدر عرق می ریزم. خدا جان!از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که تو یک ایمیل داری که هر روز چکش می کنی٬هم خوشحال شدم و هم ناراحت. خوشحال به خاطر اینکه می تونم درد دلم رو بنویسم و ناراحت از اینکه ما که توی خونه کامپیوتر نداریم .یک اتاقی مال اقا جان و ننه مان است ویک اتاق هم مال من و حسن و هادی و حسین و زهرا و فاطمه و ننه بزرگ و دو تا پشتی نو داریم که اکبر اقا بزاز٬خواستگار خواهرم زهرا برایمان آورده و یک کمد که همه چیزمون همان توست. آشپز خانه مون هم توی حیاط هست که تازه اقا جان با آجر ساختش.من هم مجبورم برای اینکه به تو ایمیل بزنم دو هفته برم پیش رضا ترمزی کار کنم تا بتونم پول یک ساعت کافی نت را در بیارم. خدا جان جون هر کی دوست داری زود به زود ایمیل هات رو چک کن و جواب مرا بده.من چیز زیادی نمی خوام. خدا جان اقا جانم سه هفته است هر دو تا کلیه هاش از کار افتاده و افتاده توی خونه.خیلی چیزی بدی است. خدا جان !من عکس کلیه رو توی کتاب زیستم دیدم ٬اندازه لوبیاست.شکم اقا جان هم مثل نان بربری صاف است !برای تو که کاری نداره.اگه می شود یک دانه کلیه برایمان بفرست.من اقا جانم را خیلی دوست دارم. الان بغض توی گلوی من است.ولی حواسم هست که این ادم های توی کافی نت که همه شیکن٬نوشته های مرا دزدکی نخوونند.چون می دونم حسابی به من می خندندو مسخره ام می کنند. خدا جان اگر می شود یک کاری بکن این اکبر اقا بمیرد .ابجی زهرایم از اکبر اقا بدش می اد٬اما ننه می گوید که اکبر اقا شوهر زهرامان بشه٬وضعمون بهتر می شه. خدا جان اکبر اقا چهل سال داره و تا حالا دو تا زنش مردند٬ابجی زهرام فقط سیزده سال سن داره. خدا جان الان نیم ساعت و هفت دقیقه است که دارم یکی یکی این حر فهای روی صفحه کلیدروپیدا می کنم. خدا جان اگر پول داشتم هر روز برای تو ایمیل می زدم.خوش به حال ادم های پولدار که هر روز براین ایمیل می زنند.تازه همایون پسر همسایمون می گفت با تو چت هم کرده ، خوش به حالش. راستی خدا جون،چه خوب شد به ما تلویزیون ندادی.یه بار که از جلوی مغازه رد می شدم دیدم که ادم های توی تلویزیون چه غذا های خوشگلی می خورند ،حتماً خوشمره هم هست نه؟ تا سه روز نان و ماست اصلا به دهنم مزه نمی کرد .بعضی وقت ها٬ننه که از رختشویی بر می گرده با خودش پلو می آره.خیلی خوشمزه است. خدا جان.ننه میگه این برکت خداست دستت درد نکنه. راستی خدا جان تو هم حتماً خیلی پولداری که خونه ات رو توی اسمون ساختی .تازه من عکس خو نه ی ییلاقی تو رو دیدم.همون که روی زمین هست و یه پارچه سیاه روش کشیدی.خیلی بزرگ هست ها.تازه اون همه مهمون هم داری حق داری که روی زمین نیایی ٬ چون پذیرایی از اون همه ادم خیلی سخته. ما اصلاً خونه مون مهمون نمی اد چون ما اصلا کسی رو نداریم.ولی اقا جانم میگه که اگر کسی بیاد ساعتش را می فروشه و میوه و شیرینی می خره. ما مهمونی هم نمی ریم چون ننه می گوید بد است که یه گله ادم برود مهمانی. خدا جان وقت دارد تموم می شه اگه بیشتر پول داشتم می موندم و باز برات می نوشتم.ولی قول می دم دو هفته دیگه که مزدم رو گرفتم باز بیام و برات ایمیل بنویسم.خدا جان به خاطر اینکه درسهام خوبه از تو تشکر می کنم. تازه به خاطر اینکه همه توی خونه همدیگر رو دوست داریم هم دستت رو می بوسم. من می دونم که بعضی از ادم های پولدار خودکشی می کنن٬ولی من هیچ وقت خودم رو نمی کشم. تازه خدا جان من ادم هایی رو می شناسم که حتی اسم کامپیوتر رو نشیدند بیچار ه ها ٬شاید از اونها هم دفعه ی بعد برات نوشتم. خدا جان نامه منو به کسی نشون نده و فقط خودت بخون. صبر کن...... اخ جون پنجاه تومن دیگه هم دارم.خدا جان٬جوابم رو بده. فقط تو رو به خدا به خارجی برام ننویس.چون زبانم خوب نیست هنوز. اخ راستی خدا جان یادم رفت حسن مون داره دنبال کار می گرده.یک کار بی زحمت براش جور کن.هادی هم ابله مر غان گرفته.اگه برات زحمتی نیست زودتر خوبش کن.حسین هم و قتی ننه میره رختشویی همش گریه می کنه. ابجی فاطمه مون هم چشماش ضعیف شده ولی روش نمیشه به اقا جان بگه ٬چون میگه پول عینک خیلی زیاده.اگه میشه چشمای ابجیم رو هم خوب کن. خب....وقت تمومه دیگه پدرم در اومد خدا جان مهربان.اگه زیاد چیزی خواستم معذرت می خوام ٬هنوز خیلی چیزا هست ولی روم نشد.دست مهربونت رو از دور می بوسم .راستی خدا جان ننه بزرگ ارزو داره که بره مشهد پا بوس امام رضا .یک کاری براش بکن بی زحمت.باز هم دست و پات رو می بوسم. منتظر جواب و کلیه هستم.دستت درد نکنه ........................................ خواست دکمه ارسال رو بزنه دستش عرق کرده بود و چشمش سیاهی رفت یهو کامپیوتر خاموش شد. خشکش زد. صدایی ازپشت سرش گفت :اون سیستم ویروس داره نگران نباش الان دوباره میاد بالا. اسکناس های مچاله توی عرق کف دستش خیس شد.دیگه وقتی برای دوباره نوشتن نبود.یک قطره اشک از گوشه چشمش غلتید روی گونه اش. بلند شد پول رو داد و از کافی نت زد بیرون ٬توی راه خودش رو دلداری می داد: دو هفته دیگه باز میام...میام. با امید روزی که جهان از عدالت پر شود و ریشه ی فقر و گرسنگی از جهان برداشته شود. امین یا رب العالمین
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:28 توسط آیدا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 11:6 توسط آیدا |
|
|
یکدیگررادوست بداریداما از عشق زنجیر مسازید... بگذارید عشق همچون دریای مواج میان ساحلهای جانتان در تموج و اهتزاز باشد... دلهایتان را به یکدیگر بدهید اما به اسارت یکدیگر ندهید زیرا تنها زندگی است که می تواند دلهای شما را در خود نگهدارد...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 10:38 توسط آیدا |
|
|
غضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين غضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند. وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان. آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد غضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم. پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه. ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت. خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي. راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده. همين ديگه .. خبر جديدي نيست. قربانت .. مادرت. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 10:22 توسط آیدا |
|
|
سلام دوست من ميخواي بدوني خونهي خدا كجاست؟ خونهي خدا اون بالاست تو آسمونه. به خاطر همينه كه وقتي ميخواي باهاش حرف بزني آسمون رو نگاه ميكني. هر وقت ميخواي دعا كني دستاتو رو به آسمون ميبري. در خونهي خدا هميشه بازه مثل خونههاي ما حصار، پنجره و قفل مركزي نداره. هر كي در خونش در بزنه نياز به اف اف نداره فقط ميگه بفـرما تو. اما وقتي باهاش خيلي خوب ميشي، ندار ميشي اونوقت خدا ميياد پايين اينقدر ميياد پايين كه وقتي ميخواي باهاش حرف بزني ديگه نياز نيست بالا رو نگاه كني فقط كافيست دستتو روي قلبت بزاري. ثروت خدا خيلي زياده خيلي زياد. حتي بيشتـر از دارايي ما آدمها. اينقدر ثروت داره كه هر كدوم از ما هر چقدر ازش بخواهيم بهمون ميده. بلاعوض بدون سود. ثروت خدا پول نيست. عشق، محبت، صفاست، وجدان و ... اما خدا مثل ما انسانها حقيـر و بيجنبه نيست. رنگ خدا سفيده بدون هيچگونه لكي. سفيد يه دست. سفيد مطلق خدا هميشه در دسترسه شب و روز، وقت و بيوقت، تو خونه، تو بيابون و خيابون. هر وقت بهش نياز داشته باشي باهاته فقط كافيست صداش بزني. ملاقات با خدا زمان و مكان نداره. براي ديدنش هم مثل دولتمـردان، سياستمداران، رئيس و رؤسا نياز به بند( پ ) نداري. نياز نيست براي ديدن و حرف زدن باهاش چند هفته و چند ماه در ليست انتظار بموني. تازه وقتي كارت رو انجام داد منتي سرت نميزاره. من من نميكنه. چهره خدا مثل چهره يه دوسته. يه دوست خوب كه ميتوني تمام حرفاتو بهش بزني حتي اون حرفهايي رو كه به بابا و مامانت نميگي. خدا مثل دوست خوبت رازداره هميشه هواتو داره چه تو شادي چه تو غم. مهرباني خدا مثل مهربوني مامانه. قهر و دعواش مثل قهرهاي باباست. كه اگـر به موقع دعوات نكنه هيچوقت متوجه عشق و علاقهي خالصانهاش نميشي. فقط ميتونم بگم خدا شبيه يه دوسته. يه دوست واقعي. البته اين حرف براي يه بچه سهساله خيلي سنگين و غيرقابل هضمه. اما براي ما كه ادعاي بزرگي داريم قابل فهمه . خدايا به داده و نداده و گرفتهات شكـر. كه دادهات نعمت است و ندادهات حكمت است و گرفته ات امتحان. گرفتهات امتحان. "خداجونم دوست دارم"
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:35 توسط آیدا |
|
|
زندگي مثل بازي حکمه!! مهم نيست که دست خوبي نداري مهم اينه که يار خوبي داشته باشي؛ اينطوري شايد حتي بتوني بازي باخته رو ببري ********
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:36 توسط آیدا |
|
|
آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق ميگردد ولی او می خواهد خوشبخت تر از ديگران باشد و اين مشگل است زيرا او ديگران را خوشبخت تر از انچه هستند تصور ميکند.
هر صبح فکر کن تازه به دنيا آمدي مهربان باش و دوست بدار شايد که فردايي نباشد. ناپلئون ميگه حرفي رو بزن كه بتوني بنويسي... چيزي رو بنويس كه بتوني پاشو امضاء كني... چيزي رو امضاء كن كه بتوني پاش بايستي! زيباترين عکسها در اتاقهاي تاريک ظاهر ميشن ! پس هر وقت تو قسمت تاريک زندگيت واقع شدي .. بدون که خدا مي خواد ازت يک تصوير زيبا بسازه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 9:11 توسط آیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
برای قشنگ تر شدن شب از خود ستاره ای بگذار
|
|
RSS
|